ای خالق مهربان
مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار ده
تا جایی که نفرت است حامل عشق
جایی که خطاکاری و بدی است حامل گذشت
جایی که نفاق است حامل یکرنگی
جایی که نادرستی است حامل درستی
جایی که شک است حامل یقین
جایی که نا امیدی است حامل امید
جایی که تاریکی است حامل نور
در جایی که غم است حامل شادی باشم

پروردگارا کمک کن
تا به جای تسلی خواهی تسلی دهم
به جای درک شدن، درک کنم
زیرا پیدا کردن در گرو گم شدن است
با بخشش دیگران، خود بخشوده می شویم
و در مرگ حیات جاودان پیدا میکنیم
+ نوشته شده در
85/05/16ساعت 17:18  توسط معتاد در حال بهبودی
|
سلام
سر در گم بودم که چی بنویسم ...یادم افتاد که یکی از دوستان گفته بود چرا دیگه در مورد خودت نمی نویسی خوب من هم الان همین کار رو انجام میدم و از خودم می نویسم...توی وبلاگهای خیلی از دوستان دیدم که درباره عشق مطلب زیاد مینویسند و من هم تصمیم گرفتم از عشق بنویسم...از این مینویسم که چطور و در چه زمانی عشق رو دیدم و احساس کردم...
از زمان کودکی چیزی که از عشق و عاشقی برای من معنی شده بود، عشق دختر و پسر بود، اصلا" یه جوری فکر میکردم عشق گناه حساب میشه... بده... زشته... اما از همه اینها که بگذریم رسیدم به سن ۱۷ یا ۱۸ سالگی ، با یه دختر آشنا شدم بعد از مدتی احساس کردم که دوستش دارم و به قولی عاشق شدم. هر روز باید همدیگه رو میدیدیم... اگر یک روز از هم بی خبر بودیم اون روز برامون روز نبود... هم من و هم طرف مقابل همین احساس رو داشتیم... من خیلی اون رو میخواستم و حتی قضیه تا جایی رسید که خانواده ها با هم آشنا شدند و رفت و آمد و از این حرفها...بگذریم اما این هم عشق نبود ، من اون رو میخواستم اما نه از روی عشق بلکه من اون رو از روی ترس خودم میخواستم ... میترسیدم که اگر اون رو از دست بدم دیگه مثل اون پیدا نکنم ...آخه دختر خوبی بود نسبت به دخترهای امروزی،البته بلانسبت هم بگم که به کسی بر نخوره...آره خلاصه اینکه من هنوز نمیدونستم عشق واقعی چی هست و کجاست و توی خیلی موارد مثل موردی که گفتم عشق رو با ترس یا چیزهای دیگه اشتباه میگرفتم.
شاید یکی از دلایلی که من تا سن ۲۴ سالگی هنوز موفق به درک عشق نشده بودم مواد مخدر بود و تنها دلیلی هم که باعث شد من عشق رو درک کنم باز هم همین مواد مخدر بود... حالا چطور؟
دیگه توی اون سالهای آخر مصرف مواد چیزی از من باقی نمونده بود و تنهای تنها بودم ، سالهای سال بود کسی من رو تو آغوش خودش نگرفته بود... هر کجا که میرفتم طرد میشدم...حتی از پدر و مادر خودم هم محبتی نمیدیدم و سالها بود من رو تو آغوش نگرفته بودند... به خاطر وضع ظاهری که داشتم حتی توی خیابون آدمها از کنارم رد نمیشدند و برای اینکه از کنار من عبور نکنند مسیر خودشون رو عوض میکردن...
یه روز که دیگه آشفته و خسته بودم یه بنده خدا به من گفت دوست داری خوب بشی؟ من که از خدام بود گفتم آره میخوام خوب بشم اما کسی به من کمک نمیکنه... کسی من و افراد مثل من رو آدم حساب نمیکنه و همه به چشم یه خلافکار....یه حیوون به ما نگاه میکنن ... طرف گفت نه اواونجایی که من میخوام بهت معرفی کنم همه مثل خودت بودن قبلا" اما الان حالشون خوب شده و دیگه مواد مصرف نمیکنن...دیگه کسی بهشون بی احترامی نمیکنه... همه دوستشون دارن... همه کسایی که اونجا هستن عاشقن . تا گفت همه اونجا عاشق هستن من تعجب کردم! گفتم آخه یعنی چی ؟ چه ربطی داره به مشکل من؟ من میخوام مواد مخدر مصرف نکنم... این همه دکتر و بیمارستان رفتم خوب نشدم...حالا تو میگی برو اونجا همه عاشق هستن و عشق یاد بگیر که مواد مصرف نکنی؟
شب که شد راه افتادم و به سمت جایی که اون بنده خدا آدرس داده بود رفتم... نمیدونم چرا اما خیلی میترسیدم...همش پیش خودم میگفتم نکنه اونجا همه مامور باشن من رو ببرن زندان... توی راه که میرفتم یه نگاه به خودم انداختم و سر تا پای خودم رو ورانداز کردم. خیلی اوضاع خرابی داشتم..لباسهای پاره و کثیف... قد خمیده ... سر و صورت کثیف... بوی بد... همه از کنارم در میرفتن... پیش خودم گفتم با این سر و وضعی که من دارم اونجا من رو قبول نمیکنن...فکر میکردم مثل دکتر و بیمارستان باید اونجا پول بدم تا به من اجازه ورود بدن... پیش خودم گفتم حسین رفتنت بیهوده است... تو همین افکار بودم که رسیدم به محل مورد نظر... یه آدم خیلی با شخصیت و محترم جلوی در ایستاده بود... بوی عطری که زده بود تا ۵۰ متری می اومد...پیش خودم گفتم حسین همونطور که فکر میکردی میشه، اینجا تو رو راه نمیدن ... خلاصه دل رو زدم به دریا و رفتم جلو...همین که به اون آقای خیلی محترم و با شخصیت رسیدم قبل از اینکه حرفی بزنم من رو در آغوش خودش گرفت... به صورت کثیفم بوسه زد.... با دستهاش شونه های من رو فشار داد.... دستی به سرم کشید...شاید باور نکنید ۱۰ دقیقه من رو تو آغوش خودش فشار میداد و نوازشم میکرد و به من میگفت خوش آمدی دوست عزیزم(اون لحضه گریه میکردم و الان هم که یاد اون صحنه می افتم و دارم مینوسم گریه میکنم).... من نمیدونستم چی بگم اما همون آقای با شخصیت بهم گفت بیا که خدا خیلی دوستت داره ... آوردتت سرزمین عشق.... من رفتم داخل دیدم کلی آدم اونجا نشسته که همه تمیز و مرتب هستن... توی چشمهای تک تکشون یه چیزی بود ... نمیتونستم بفهمم که چی هست.... اما عشق بود ...عشق....عشق...عشق... آره عشق کمک به یه همدرد،به یه همنوع توی چشمهای همشون موج میزد ...اونجا تازه معنی واقعی عشق رو متوجه شدم...کلی اتفاق اون شب توی اون جمع افتاد... وقت برگشتن به خونه بود... تا میخواستم از اونجا خارج بشم چند نفر اومدن و دونه دونه من رو در آغوش خودشون گرفتن و شروع به حرف زدن با من کردند....چند تا شماره تلفن به من دادند و اصرار به اینکه حتما" تماس بگیرم... یه جوری به من گفتن فردا شب هم بیا که من فکر کردم آدم مهمی هستم... به سمت خونه که می اومدم هنوز تو کما بودم... نمیتونستم باور کنم که کسی من رو تو آغوش خودش گرفته...نمیتونستم باور کنم که آدمهایی هستند که بدون هیچ چشمداشتی میخوان یه کار خیلی بزرگ برای من انجام بدن و کمکم کنن که مواد مصرف نکنم.
آره دوستان من اینجوری عشق رو شناختم به نظر شما این عشق نیست ... اگر عشق نیست پس چیه؟
ببخشید اگر طولانی شد
+ نوشته شده در
85/05/09ساعت 2:37  توسط معتاد در حال بهبودی
|
خدایا...

مرا آنجایی ببر که دوست داری
و بگذار آنانی را ملاقات کنم که تو می خواهی
و به من بگو آنچه که تو می خواهی بگویم
و مرا از راه کج دور بدار
آمین...
+ نوشته شده در
85/05/05ساعت 2:14  توسط معتاد در حال بهبودی
|
تصویرهایی داشتم
خیال کردم در ساحل دریا با خدا قدم میزنم
در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم
همه جا دو رد پا بود
یکی از آن من و دیگری جای پای خدا بود
وقتی در آخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم
دیدم که گاهی فقط یک ردپا میبینم
دریافتم اینها در سخت ترین مواقع زندگیم بوده
برای رفع ابهام از خدا پرسیدم
خدایا فرمودی اگر به تو ایمان آورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت
چرا در سخت ترین مواقع زندگی ردپایی از تو نمی بینم
چرا در آن اوقات رهایم کردی
فرمود فرزند عزیزم تورادوست دارم و هرگز تنها نگذاشته و نخواهم گذاشت
اگر در سخت ترین اوقات فقط یک ردپا می بینی

آن ردپای من است
تورا به دوش کشیده ام.
+ نوشته شده در
85/05/02ساعت 2:30  توسط معتاد در حال بهبودی
|
آفریدگارا...

من اکنون آماده ام
که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم
تمنا دارم که یک یک نقص هایم را که
سد راه خدمت به تو و همنوعان من است را برطرف کنی
وقدرتی عطا فرمایی تا
از این پس به خدمت تو کمر بندم

آمین
+ نوشته شده در
85/04/31ساعت 4:7  توسط معتاد در حال بهبودی
|
خداوندا...

آرمشی عطا فرما
تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
شهامتی که
تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی که
تفاوت این دو را بدانم

آمین
+ نوشته شده در
85/04/30ساعت 3:45  توسط معتاد در حال بهبودی
|
سلام به همه دوستان عزیزی که در این چند روز من رو با نظرهای زیباشون خوشحال کردن.
یکی از دوستانم از من درخواست کرد که یه داستان از دوران گذشته و تلخ مصرف مواد مخدر بنویسم و من هم به درخواست این دوست عزیز و گرامی خودم جواب مثبت میدم و این داستان رو مینویسم...فقط یه کمی ترس دارم که با نوشتن این جور داستانها دوستان چه فکری در مورد من میکنن و من همین جا در حالی که دارم تایپ میکنم از خدای خودم میخوام که ترسهای من رو ازم بگیره
سالهای آخر مصرف مواد مخدر من بود تقریبا" سال هشتم یا نهم...توی یه وضعیت خیلی بدی بودم و تمام داشته های مالی و معنوی خودم رو از دست داده بودم... دیگه هیچ پلی نبود که پشت سرم خراب نکرده باشم..دیگه کسی نبود که به من اعتماد داشته باشه...همه دوستانم تنهام گذاشته بودن حتی پدر مادرم توجهی به من نداشتند و اونها هم مثل خودم منتظر این بودند که یه شب بخوابم و دیگه بلند نشم...تنها کسی که من رو ترک نکرده بود خدا بود که اون هم من ازش غافل بودم و هیچ وقت به یادش نبودم یا اگر هم یادش میکردم به خاطر مادیات بود...تو همین اوضاع و احوال بود که خانواده میخواستن برای زیارت به مشهد سفر کنن و من براشون این وسط یه معضل بودم...قبلا" تجربه کرده بودند که وقتی من رو تنها میزارن توی خونه چه اتفاقی می افته...واقعا" که من آدم کثیفی بودم وهمه زندگی من شده بود مواد مخدر... زندگی میکردم که مصرف کنم و مصرف میکردم که زندگی کنم...تا خرخره توی لجن بودم...اونها به خاطر اینکه با خیال راحت به مسافرت برن باید همه جوره از طرف من خیالشون راحت میشد...میدونستن آدمی نیستم که باهاشون برم چون در اون صورت من باید برای چند روز مصرف خودم مواد تهیه میکردم و با خودم حمل میکردم که انجام این کار با مصرف بالایی که من داشتم غیر ممکن بود...بالاخره بهترین راه رو پیدا کردن...از دست من شکایت کردن که هم خودشون با خیال راحت مسافرت برن و هم کمکی به من کرده باشن که ترک کنم...توی رختخوابم بودم...خواب بودم اما هوشیار...یه لحضه احساس کردم که یه نفر دستم رو گرفت و دستبند بهم زد...فکر کردم دارم خواب میبینم...چشمامو باز کردم دیدم دستبند توی دستمه و دو تا مامور به اندازه غول بیابونی بالای سرم...سعی کردم به هر کلکی شده یه کاری کنم دستبند رو باز کنند بلکه راه فراری داشته باشم...جناب سروان باز کن لباس بپوشم ، باز نکرد و گفت همین جوری بپوش... جناب سروان باز کن گلاب به روتون برم.... ، باز نکرد و گفت بیا با هم بریم...خلاصه سرتون رئ درد نمی آرم من رو بردن بازداشتگاه و از اونجا اداره مبارزه با مواد مخدر...فردا صبح دادگاه انقلاب و شب هم دیگه تو زندان بودم...زندان که چه عرض کنم دیونه خونه... تبعید گاه ... به قولی میشه گفت ته جهنم... قبلا" هم زندان رفته بودم اما اینجا اصلا" یه جوری بود...کسی به کسی رحم نمیکرد...کسی حتی یه دونه سیگار به کسی نمیداد...همه با هم غریبه...به قولی جایی بود که آهو به بچه اش شیر نمیداد...سیگار بسته ای ۱۰ هزار تومان تازه ممنوع بود...همراه داشتن پول نقد هم ممنوع بود...بگذریم...خیلی روزهای بدی بود جایی که برای خواب داشتیم فقط اندازه این بود که بتونی خیلی معمولی دراز بکشیم...دقیقا" مثل قبر...اون روزها خیلی به خودم دری وری میگفتم...به زمین و زمون ناسزا میگفتم...به خانواده ، خدا...اون چند وقت که اونجا بودم مصرف نمیکردم و میشه گفت ترک کرده بودم...البته اونجا مواد مخدر زیاد بود حتی بیشتر از بیرون اما من پولش رو نداشتم که بخرم مصرف کنم و هم اینکه از مواد خسته بودم و دوست داشتم سالم باشم... خیلی قولها و قرار ها با خودم گذاشتم...کلی عهد و پیمان با خودم بستم که دیگه مصرف نکنم...به خودم قول دادم که دیگه مصرف نکنم...روزها میگذشت و روز به روز من بهتر میشدم ... یادم میاد ۱۴ شبانه روز چشم رو چشم نگذاشتم و درد میکشیدم و به خودم میپیچیدم...بالاخره روزی که منتظرش بودم از راه رسید...آفتاب غروب کرده بود که از بلند گو اسم خودم رو شنیدم که گفت ح.م فرزند م آزاد .... یه حالی داشتم که نگو... انگار دنیا رو به من دادن...آخ جون خونمون...اطاقم...رختخوابم...رهایی...آزادی ، سریع وسایلم رو جمع و جور کردم...رفتم توی صف که شلاقمم بخورم و برم آخه ۳۰ ضربه هم شلاق داشتم...بالاخره از اون جهنم لعنتی اومدم بیرون
رهایی ، آزادی

مثل یه بچه که تازه متولد شده با هزار امید و آرزو راه افتادم به سمت خونه...اما به محض اینکه از اونجا اومدم بیرون و ۳۰ دقیقه گذشت همه چی یادم رفت...دردهایی که کشیدم...بی خوابیها...بی احترامی ها...از همه مهمتر قول و قراری که با خودم گذاشته بودم...آرزوهام...رسیدم خونه و یه دوش گرفتم رفتم بیرون...یه راست رفتم پیش کسانی که مواد مصرف میکردن...اشتباه من همیشه در اون دوران این بود که بین نوع مواد مخدر فرق میزاشتم...پیش خودم میگفتم من با فلان چیز مشکل دارم... با فلان چیز مشکل ندارم پس از این مصرف میکنم...در صورتی که اون زمان من نمیدونستم که اعتیاد یه بیماریه... اصلا" اعتیاد رو به چشم یه بیماری نگاه نمیکردم...فکر میکردم با یک بار مصرف معتاد نمیشوم... اما الان به این باور رسیدم که اعتیاد یک نوع بیماری هست و هیچ راه درمانی نداره. اما راهی برای متوقف کردن اون و قطع مصرف هست که خدا این راه رو جلوی پای من گذاشت و میلیونها دوست همدرد مثل خودم رو بهم معرفی کرد که جلوتر از من پا به این راه گذاشتند و به من کمک میکنن و این نکته رو به من آموختن که تنها راه جلوگیری از فعال شدن مجدد اعتیاد
خودداری از مصرف در همان بار اول است
دوستان عزیزم من رو ببخشید که با این داستان سر شما رو درد آوردم....یه گوشه از زندگی شخصی من بود که شاید یه روزی به درد کسی بخوره و بتونه از تجربه من استفاده کنه.
اگر متوجه شده باشید از این داستان نکته اینجاست که من با چندین بار تجربه ترک اما توی این مورد از تجربه های قبلیم استفاده نکردم و همون اشتباهی رو که بارها پس از ترک انجام داده بودم تکرار کردم و با این فرض که با یک بار اتفاقی نمی افته باز هم به دوران تلخ مصرف برگشتم.
باز هم از همگی معذرت میخوام


+ نوشته شده در
85/04/29ساعت 4:1  توسط معتاد در حال بهبودی
|
پروردگارا...

خود را تقدیم تو میدارم
با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی
از اسارت نفس رهایم کن
تا انجام اراده ات را بهتر توانم
مشکلاتم را بگیرتا پیروزی بر آنها شاهدی باشد
برای کسانی که
با قدرت تو، عشق توو راه تو
یاریشان خواهم داد
باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم

آمین
+ نوشته شده در
85/04/28ساعت 4:28  توسط معتاد در حال بهبودی
|
پروردگارا...

بینایی ده که در چاه نیفتیم
دانایی ده که در راه نیفتیم
بگشای دری که در گشاینده تویی
بنمای رهی که ره نماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
کیشان همه فانی اند و پاینده تویی
+ نوشته شده در
85/04/27ساعت 3:1  توسط معتاد در حال بهبودی
|
سلام
دوستان قصد دارم یه خاطرم یا شاید بهتر باشه بگم یه تجربه ...نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت اما میخوام یه چیزی براتون تعریف کنم از دورانی که مواد مخدر مصرف میکردم...
یه شب سرد پاییزی از خونه زدم بیرون یعنی با پدرم دعوا کردم و خونه رو ترک کردم...فکر میکردم که پدر و مادرم خیر و صلاح من رو نمیخوان...بماند حالا سر چه موضوعی بود اما مهمترین مساله که وجود داشت اعتیاد من به مواد مخدر بود که همیشه باعث جنگ و دعوا و ناآرامی تو خونه بود
به هر حال اون شب سرد پاییزی از خونه زدم بیرون و پیش خودم فکر کردم که مثل همیشه دوستانم پذیرای من هستند...اما فکر من اشتباه بود و هیچ کدوم از دوستانم پذیرای من نشدند همون دوستانی که همیشه به شام و مهمونی دعوتشون میکردم من رو ترد میکردند دیگه شده بود ساعت ۱۲ شب و من توی اون سرما هنوز تو خیابون بودم...سوز خیلی بدی می اومد
روی برگشتن به خونه رو هم نداشتم
چاره ای نبود باید شب رو تو خیابون میموندم تا هوا روشن بشه بلکه کاری بتونم انجام بدم...جای شکرش باقی هست که پول داشتم اتفاقا" زیاد هم بود اما فایده ای نداشت با سر و شکلی که من داشتم حتی پول هم نتونست به من کمک کنه یه ساندویچ خوردم رفتم پارک ملت ...دیدم اونجا آدم مثل خودم زیاد هست اما یه آدم سالم نبود همه مثل خودم بودند...اون شب تا صبح فکر میکردم و به دوستانم ...خانواده...و در کل به زمین و زمون ناسزا میگفتم فکر میکردم که تقصیر خانواده هست که من به اون روز افتادم ...همیشه پیش خودم میگفتم خدا داره به من ظلم میکنه....تا صبح کنار خیابون بغل یه آتیش نشسته بودم که از سرما یخ نزنم...یاد رختخوابم می افتادم دلم ضعف میرفت
اون شب صبح شد و من زنده بودم ...فکر میکردم که تو خونه پدر و مادرم با خیال راحت خوابیدن و من تا صبح فقط بیدار بودم...به هر حال با سرشکستگی بعد از چند روز برگشتم خونه
و بعد ها متوجه شدم اون شبی رو که من کنار خیابون بودم و فکر میکردم الان پدر و مادرم با خیال راحت خواب هستند،پدر و مادم هم تا صبح نخوابیدند...پدرم تا صبح سر کوچه نشسته بلکه من از سر کوچه رد بشم و من رو ببره خونه...و مادرم هم تا صبح بیدار توی اطاق نشسته
اما سر این مساله که پیش اومد چند تا تجربه خوب نصیبم شد:
۱.زمانی که مشکل دارم از هیچ کسی توقع نداشته باشم که من رو درک کنه در مقابل خودم رو جای اونها قرار بدم و من اونها رو درک کنم.
۲.پول برای انسان شخصیت نمی آره.
۳.این از همه مهمتره...هیچ جا خونه خود آدم نمیشه و هیچ کسی مثل پدر و مادر نمیتونه باشه.
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 21:24  توسط معتاد در حال بهبودی
|
آیا من اطمینان دارم که تمام کارهای مورد نیاز را جهت کسب موفقیت در زندگی جدیدم انجام داده ام؟آیا من از تمام تواناییهای خود به خوبی استفاده میکنم؟ آیا تمام چیزهایی را که باید به خاطرشان سپاسگزار باشم تشخیص داده ام؟ برنامه و اصول آن به من آموخته است که من امکانات نامحدودی را در اختیار دارم که استفاده بیشتر از آنها موجب رشد بیشتر آنها خواهد شد و در نهایت موجبات از بین رفتن تمتم مشکلات و احساسات دردآوری خواهد گردید که در حالت کنونی قسمت زیادی از توجه و انرژی مرا به خود جلب کرده است .
آیا امروز نسبت به مسایل حساسیت کمتری نشان میدهم؟
آیا من بهترین استفاده را از وجود خود در تمام موارد خواهم کرد؟ آیا من پیرامون خود، به افراد، فرصتها و امکانات شگفت انگیزی که در جهان و جود دارد،نظری کرده ام؟
اکنون که خود را بهتر و بیشتر شناخته ام آیا ممکن است با نشان دادن حساسیت کمتر این فکر را که همه چیز در جهان بر علیه من است به دور انداخته و بدانم که خداوند این جهان و تمام موقعیتهای طلایی و امکانات نامحدود آنرا در خدمت من قرار داده است؟
((امکانات من نامحدود است))
دوستان سوالات داخل متن را از خودتون بپرسید و صادقانه جوابش رو به خودتون بدید بعد فکر کنید ببینید جوابها اگر مثبت باشه خوب هست یا اگر منفی باشه
موفق باشید
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 20:43  توسط معتاد در حال بهبودی
|
تنها نه سر شکست
که سر تا به پا شکست
موجم،که ابتدای من از انتها شکست
در پنجه های سرد اجل گون اعتیاد
فولاد پر توان غرور و حیا شکست
بس بی صدا شکست
شکستم به زندگی
گویی که سرمه دان در کنار طوطیا شکست
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 17:40  توسط معتاد در حال بهبودی
|
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 16:53  توسط معتاد در حال بهبودی
|
سلام به همه دوستان گل
اول از همه چیز قصدم از ایجاد این وبلاگ رو میگم....
نمیدونم از کجا شروع کنم دیگه از برنامه گذاشتن داخل سایت خسته شدم و دوست دارم کمی خودم رو تخلیه کنم
این وبلاگ رو ایجاد کردم که هر وقت دلم گرفت بیام اینجا خودم رو خالی کنم و در کنار اون شاید بتونم خدمت کوچکی به شما عزیزان کرده باشم
البته من به تنهایی از عهده این کار بزرگ بر نمیآم و به کمک شما احتیاج دارم و بزرگترین کمکی که شما میتونید به من بکنید همون نظرها و انتقادها و پیشنهاد های قشنگتون هست که من با توجه به اونها و لطف شما عزیزان موفق میشوم
به شخصه به این موضوع اعتقاد دارم که هیچ زمانی به تنهایی نمیشه کاری انجام داد اما وقتی کاری گروهی باشه به راحتی میشه اون کار رو انجام داد
قصد دارم توی اولین فرصت یه بیوگرافی از خودم بدم که بیشتر با من آشنا بشید
سعی میکنم تا چند ساعت دیگه حتما" این کار رو انجام بدم
پس تا چند ساعت دیگه
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 16:22  توسط معتاد در حال بهبودی
|